Saturday, August 27, 2011


بدبختی فقط این نیست که اون چیزی که می خوای در دسترس نیست.بدبختی بزرگتر اینه که اون وقتی که می خوای نیست و اون وقتی که نمی خوای به وفور هست.

Saturday, November 20, 2010


تنهایی ست عاقبت این دوست داشتن ها و نخواستن ها.


Tuesday, November 2, 2010


آدم هایی هستند که ادعا می کنند عاشق بشریتند،در عین حال دیگرانی هم وجود دارند که به آن ها ایراد می گیرند و می گویند که ما تنها می توانیم آدم ها را به صیغه مفرد،یعنی این آدم یا آن آدم را،دوست داشته باشیم.من موافق دیدگاه اخیر هستم واین را هم به آن می افزایم که هر کس به درد عشق می خورد ،به درد نفرت هم می خورد.بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد،او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد.اما سعی کنید نفرت خود را روی تجرید های محض - بی عدالتی،تعصب،ظلم - متمرکز کنید یا اگر آن قدر جلو رفته اید که در نظرتان اصول بشری به خودی خود ارزش نفرت را دارد سعی کنید از بشریت متنفر شوید! آن همه نفرت از ظرفیت بشر فراتر می رود و درنتیجه تنها راهی که بشر می تواند به وسیله آن خشم خود را تخفیف بدهد این است که آن را روی یک نفر متمرکز کند.
شوخی - میلان کوندرا


Wednesday, October 27, 2010


همه آدم ها یک وبلاگِ درون دارند.متشکل از تمام حرف هایی که نمی گویند اما اگر پا بدهد خواهند نوشت.همان چیزی که این روزها دلم می خواهد در مورد هر آدمی بخوانم! خواندن آدم ها عجیب لذت بخش است.





Sunday, October 17, 2010

تولدم مبارک


سه ماهی می شود که این جا نیامده ام.یک ماه آخرش گرفتار بودم و دو ماه اولش کلا از زندگی مجازی ام خسته شده بودم.نمی دانم،انگار که اور دوز کرده بودم! حالا دلم تنگ شده برایش.آمدم بگویم حالم خوب است.یعنی یک جور ناجوری خوبم! انگارتوی صفحه مار و پله خورده باشم به یک پلکان خیلی بلند.نه این که همه چیز ایده آل باشد.اما احساس خوبی دارم به همین چیزهای عیب و ایراد داری که هست.بیشتر از همیشه می دانم از جان زندگی چه می خواهم یا شاید زندگی از جان من چه می خواهد! فکر می کنم بیست و سه سالگی باید چیز خوبی باشد.


Wednesday, July 21, 2010


آدم وقتی خودش را می زند به نفهمی خیلی چیزها می فهمد.آدم ها اگر فکر کنند با یک نفهم طرف هستند خیلی کارها می کنند که در غیر آن صورت نمی کنند.یعنی ذات خیلی از آدم ها را می شود در برخورد با یک نفهم یا کسی که آن ها فکر می کنند نفهم است،شناخت.من گاهی خودم را می زنم به نفهمی تا بفهمم.قبل تر ها وقتی می فهمیدم دلم می خواست انتقام بگیرم.ولی با انتقام گرفتن حالم بهتر نمی شد.بعد فکر می کردم می شود یک چیزی گفت که طرف شرمنده شود.بعد هم پشیمان شود.ولی آدم ها شرمنده نمی شدند.یا اگر می شدند پشیمان نمی شدند.چون ذات آدم ها عوض نمی شود.به هر حال من حالا فقط خودم را می زنم به نفهمی که آدم های بد ذات را بشناسم.همین.



Friday, July 9, 2010


اغلب وقتی حالم خوش نیست بیشتر خواب می بینم.خواب های عجیب و غریب که بر خلاف معمول همه اش یادم می ماند.و این شب ها مدام خواب می بینم.یک شب خواب می بینم که دارم در جاده چالوس رانندگی می کنم.سرعت ماشین خیلی زیاد است،ترمز هم  نمی گیرد.یک ماشین پلیسِ نمی دانم چه می افتد دنبالم و هی ایست می دهد و اخطار می دهد که شلیک می کند.حواسم پرت می شود،وقتی به خودم می آیم دارم سقوط می کنم توی دره.شب دیگر خواب می بینم که دارم شماره دوستانم را می گیرم.اما جواب همه تلفن هایم را اپراتور می دهد:"مشترک مورد نظر از ایران رفته است.لطفا مجددا شماره گیری نفرمائید."شب بعد خودم دارم از ایران می روم.هواپیما را در بین راه می دزدند.وقتی به مقصد می رسیم می فهمم در کره شمالی هستم و دیگر هم نمی توانم از آن جا خارج شوم.یک شب هم خواب می بینم که دارد انقلاب می شود.همه دارند می دوند.من هم.از یک نفر می پرسم تا کی باید بدویم.اول اشاره می کند به پشت سرمان.مردهایی که سر تا پا سیاه پوشیده اند دارند دنبالمان می کنند.بعد یک جایی را نشان می دهد جلوتر و می گوید اگر به آن جا برسیم دیگر دستشان به ما نمی رسد.آن وقت پیروز شده ایم.درست در یک قدمی آن جا که می رسم دستی از پشت می گیردم.یکی از همان سیاه پوش ها به من می رسد و چاقویش را در قلبم فرو می کند.من می میرم و بقیه به سلامت به مقصد می رسند.کنار جنازه ام می ایستم و با حسرت شادی مردم را تماشا می کنم....من این روزها دارم می ترسم ناخودآگاه.


Monday, July 5, 2010


دلم می خواد صدمین نفری باشم که لایک می زنم.وقتی 99 تبدیل می شه به 100+ آدم حس می کنه بیشتر از یه نفر تاثیر داره.


عادت


هلن جان دعوت کرده که یه عادت خوب ، بد ، خنده دار، مسخره و زشت ام رو بگم:

عادت خوب
عادت ندارم تو کار مردم فضولی کنم.(یا بهتره بگم عادت دارم فضولی نکنم!).

عادت بد
کم پیش میاد احساسامو بروز بدم.فرقی نمی کنه وقتی باشه که یکی رو دوست دارم یا از کاری یا حرفی ناراحت شدم یا...

عادت خنده دار
موقع عکس گرفتن به هیچ قیمتی ژستمو از دست نمی دم!مثلا اگر یکی یه حرف خنده داری بزنه و همه منفجر بشن از خنده،من هم چنان با آرامش دارم به دوربین نگاه می کنم تا عکس گرفته بشه.

عادت مسخره
وقتی یکی یه چیزی میگه و نمی شنوم چی گفته در اکثر مواقع حوصله ندارم بگم که حرفشو تکرار کنه.بعد الکی لبخند می زنم و با این که شده حس کردم طرف داره یه جوری نگام می کنه که انگار دیوونه ام اما همچنان ترک نکردم این عادتو که نمی دونم دقیقا زشته یا مسخره!

عادت زشت
مسئولیت اشتباهاتی که می کنم رو کامل به عهده نمی گیرم.همیشه دلم می خواد یه درصدی شو بندازم گردن هر کس یا هر چیز دیگه ای.


پ.ن:برای خودم جالب بود فکر کردن به این که عادت هام چی هستن.به شما هم توصیه می کنم.



Thursday, June 24, 2010

مریم و گاج



دلم واسه اون روزا تنگ شده.چقدر خل وضع بودیما!