Sunday, January 20, 2013


چیزی شبیه به این، در لحظه ای که حواسم نبوده، دستی بلندم کرده و درست در وسط صحنه نمایشی گذاشته مرا. صحنه ی تاریکی که تنها شعاع نور، نور افکنی است که مرا تعقیب می کند. و تماشاچیانی که هر حرکتم را به تماشا نشسته اند و من در حسرت محو شدن از نگاه ها و غرق شدن در تاریکی آرام


7 comments:

Vishno Knecht said...

سنت رفته بالا دیگه مثل قدیما نمی تونی بگی من که سن ای ندارم. الان دیگه سن داری و توی میزانسن تآتر کارگردان نامرئی این نمایش مسخره مثل خیلی های دیگه باید از تاریکی به درون نور بری و باز به تاریکی برگردی.


پ.ن: از اونجایی که اون یکی دو تا بازدید کننده ی بلاگ من از بلاگ تو میان :)) درخواست دارم که اسم بلاگو تو قسمت لینکات به صورت فارسی به اسم اصلی وبلاگم که نویسنده در تاریکی داخل پرانتز ویشنو تغییر بدی. مرسی با بوس های فراوان

یک مالیخولیایی said...

ای وای ویشنو نگو، سنم خیلی رفته بالاها
...
چـــــــــــشم قربان، درستش نمودم،خواهش میشه با بوس های فراوان تر
;)

icarus said...

wooW!

Za Erza said...

اقتباسی بود یا اورجینال واس خودته؟

یک مالیخولیایی said...

واس خودم رفیق جان

R A N A said...

سلام.
ببین ایمیلت چقدر عجیب غریب بود. میخواستم بگم اون وبلاگ من که اون بغل گذاشتی من نمیخواهم نویسنده شوم، اسم و آدرسش عوض شده :)
www.hiddensongzzz.blogspot.com
اونجا الان وبلاگ انگلیسی م هست
اگه دوست داشتی برش دار ازین کنار
مرسی که گذاشته بودیش
و وبلاگ بسیار خوشگلی داری درضمن
با آرزوی موفقیت

سپید said...

اوهوم اوهوم. دقیقا. از همین حرف ها