Sunday, June 20, 2010


لحظه مرگ هم باید مثل لحظه تولد باشد،فراموش شود از حافظه ی آدم.همانطور که یادت نمی آید کی آمده ای و طول می کشد تا بفهمی که یک موجود زنده ای،می میری و طول می کشد تا این را بفهمی.هر چه قدر آدم ها را صدا کنی،صدایت به گوششان نمی رسد.دستانت دیگر دستشان را گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نخواهند دید و...بهترین کار این است که آدم قبول کند که مرده.و این گاهی وقتی هنوز نمرده ای اتفاق می افتد.وقتی برای کسی می میری.وقتی صدایت را نمی شنود،دستانت گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نمی بیند.قبول کن که مرده ای.این بهترین کار است.


9 comments:

Helen said...

خیلی قشنگ بود. عالی بود. عالی

مرثا said...

"وقتی صدایت را نمی شنود،دستانت گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نمی بیند"

خب چی فکر می کنی؟ تو که هنوز می تونی اشک بریزی و حرف بزنی و دستات گرما داره مردی؟ یا اونی که نه می شنوه نه میبینه و نه گرمای دستت رو حس می کنه؟

یک مالیخولیایی said...

هلن جون مرسی عزیزم



مرثا جون،فکر کنم اینجوری هم میشه بهش نگاه کرد

زکریا said...

سلااام
آفرین.آفرین
براوو
تلخ بود و زیبا

باران said...

و اين از شگفتي هاي زندگي است !

کرگدن تنها said...

من قبول دارم مرگ به این شکل هم وجود داره و اتّفاقن خیلی وقت ها بیش تَر از مرگ عادی، «مرگ» محسوب می شه.
امّا، اونی که هَر چه قدر تو براش اشک بریزی و نبینه و براش مهم نباشه و گرمای دستت رو که سخاوت مندانه نثارش می کُنی کم ترین گرمایی براش نداشته باشه از نظر من بیش تَر مُرده ست.

Pemi said...

و این بدترین نوع مردنه.

zahra said...

گریه گردم وقتی خوندمش!
مرسی
راستی تو فیس بوک با اسمت نوشتمش...

خود..........ارضایی said...

اینو خیلی دوست داشتم / اره درسته ! توی اون مقطع برای اون ادم و اونجا مردی ! شاید شانس زندگی جای دیگه رو داشته باشی !