Friday, February 19, 2010


من از اون بچه هایی بودم که می ترسیدم سوار تاب بشم.فکر می کردم هر لحظه ممکنه یکی از حلقه ها از جاش در بیاد.دلم نمی خواست حتی یه مو از سرم کم شه! مامان از اون آدمها بود که هیچ وقت بهم اصرار نمی کرد سوار شم.بابا از اونا که همیشه اصرار می کرد.اصرارهاش که فایده نداشت.آخرش متوسل به تهدید شد که اصلا اگر سوار نشی دیگه دوستت ندارم و من بچه به این ترسویی نمی خوام واینا.فکر کنم نمی تونست دست رو دست بذاره ببینه بچه اش بدون چشیدن لذت تاب سواری داره بزرگ میشه.اون موقع بود که بالاخره سوار تاب شدم.بعد فهمیدم زندگی با چند تا تار مو کمتر بازم زندگیه ولی بدون لذت و با ترس،هیچی نیست.


15 comments:

نویسا said...

va mibini che ghadr lezat bakhshi vaghti be samte chizi ke mitarsidi hojoom mibari va bad mibini oon chizi naboode ke fekr mikardi

مرثا said...

باریکلا باباااااااااا.

Pemi said...

اهوم؛
بعضي کارا به ترس و دلهره ش می​ارزه​:)
کنکور خوب بود که ايشالا :دی؟

Mohamad Reza said...

زندگی با ترس ... قشنگ تر میشه، ترس از شکست یا پیروزی البته! کاش هیچ وقت ولی استرس نباشه ، به نظرم استرس بدترین چیزه که نهایتا هم باعث شکست میشه ...

اسیه said...

سلام تاب سواری که خیلی حال م یده
...

یک مالیخولیایی said...

پمی جون کنکور سخت بود
:(

for you said...

آره...

فورتونا said...

فكر كن اگه همين لذتاي كوچيكم نبود كه رسما هيچي ازون بچگي -كه همش استرس جنگ رو داشتيم- نمفهميديم..
خوب شد بالاخره سوار شدي..

مهدی said...

واقعاً به این معتقدم

باران said...

قبول دارم که ترس گاهی وقت ها لذتبخشه !

zahra said...

ترس هم خوبه لازمه اگه اینطور نبود وجود نداشت... اما خالی بودن خیلی ترسناکه
و از اون ترسناک تر اینه که لو بری و رو بشی ...

زهره said...

ey jan

konkoram ke yekish khoib bode afariin dokhtare khob man be to eftekhar mikonam

یک مالیخولیایی said...

مرسی زهره جونم.دعا کن قبول شم

ماهی سیاه کوچولو said...

من یکی وقتی از چیزی بیشتر بترسم، بیشتر ممکنه به طرفش برم.. غلبه به این ترس ها معمولا لذت های بزرگی رو در پی داره..

یلدا said...

آره درسته... خوبه که تو از کودکی به این نکته رسیدی من تازگی ها از هیجانات دوری می کن... و چند وقته حس می کنم اینکار باعث میشه کم کم آدم ترسویی بشی .. و. من از ترسو بودن متنفرم.