Sunday, January 3, 2010


همیشه وقتی اتفاق می افتد،همان چیزی که همیشه ازش ترسیده ای وفکر می کرده ای می تواند نابودت کند،دیگر نه ترسناک است،نه نابودت می کند.وقتی اتفاق افتاد باز هم زنده هستی،خوب البته شاید هیچ وقت مثل قبل نشوی.این زمان اما دستت را می گیرد و هر جور که هست بلندت می کند.حتی اگر خودت نخواهی،می بینی زنده ای و داری ادامه می دهی زندگی را.



5 comments:

Pemi said...

زمان دردها رو تسکین میده شاید و یا آدما عادت میکنن بهش

nicole said...

دوشنبه ( امشب) با شرکت در مسابقه اس ام اس 90 و انتخاب گزینه آخر اتحاد میلیونی سبز خود را نمایش خواهیم داد

مرثا said...

پری جون، منم این احساس رو تجربه کردم. فکر می کردم اگه اتفاق بیفته می میرم. واقعاً هم داغون شدم. اما برام یه حسن بزرگ داشت. اونم اینکه پوست کلفت شدم. تقریباً دو سال حال بدی داشتن باعث شده که الان به طرز وحشتناکی (لول) الکی خوش باشم! اما در مورد اون قضیه که باعث ناراحتیم شده بود خیلی محتاط شدم که این موضوع داره اذیتم می کنه.

Solidus said...

هر اتفاقی اگر به وقوع میپیوندد هیچ اثری در کلیت زندگانی ندارد. زندگی پیوسته ادامه دارد، داشته است و خواهد داشت.
غصه ها و سرورها کوچکتر از باتلاقی هستند که بتوانند زمان را در خود اسیر کنند. زمان نیز قویتر از هر قهرمانی است که توقف نمی شناسد. این فقط انسان است که در باتلاق غم و شادی اسیر گشته و قطار زمان را می بازد. نوشته شما تجربه با ارزشی است که به نظر من همان خواست همپایی با زمان و تیک تیک های ثانیه شمار ساعت است.

یعد از هر ناراحتی موج دومی از ناراحتی به سراغ او می آید که ناشی از غفلت او از حقیقتی است که در دوران موج واپسین به فراموشی سپرده شده بود. . آن حقیقت هر زمان اینست که ناراحتی و شادی او از آن اوست و نه محیط دینامیک یا حیات. در هر صورت زندگی ادامه دارد و این او بود به تنهایی در آن باتلاق که حتی کسی به آن وقعی هرگز نمی نهد. در هر حال زندگی ادامه دارد.

زروان said...

درسته . آدم اینطوری بزرگ میشه.زمان منشا دردهای ما و تنها درمان آنها است.اگر می توانستیم همانطور که به ابرهای در حال گذر بدون هیچ تعلقی نگاه می کنیم به حوادث زندگی خودمان نگاه کنیم .بهشت را تجربه می کردیم