Saturday, November 20, 2010


تنهایی ست عاقبت این دوست داشتن ها و نخواستن ها.


Tuesday, November 2, 2010


آدم هایی هستند که ادعا می کنند عاشق بشریتند،در عین حال دیگرانی هم وجود دارند که به آن ها ایراد می گیرند و می گویند که ما تنها می توانیم آدم ها را به صیغه مفرد،یعنی این آدم یا آن آدم را،دوست داشته باشیم.من موافق دیدگاه اخیر هستم واین را هم به آن می افزایم که هر کس به درد عشق می خورد ،به درد نفرت هم می خورد.بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد،او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد.اما سعی کنید نفرت خود را روی تجرید های محض - بی عدالتی،تعصب،ظلم - متمرکز کنید یا اگر آن قدر جلو رفته اید که در نظرتان اصول بشری به خودی خود ارزش نفرت را دارد سعی کنید از بشریت متنفر شوید! آن همه نفرت از ظرفیت بشر فراتر می رود و درنتیجه تنها راهی که بشر می تواند به وسیله آن خشم خود را تخفیف بدهد این است که آن را روی یک نفر متمرکز کند.
شوخی - میلان کوندرا


Wednesday, October 27, 2010


همه آدم ها یک وبلاگِ درون دارند.متشکل از تمام حرف هایی که نمی گویند اما اگر پا بدهد خواهند نوشت.همان چیزی که این روزها دلم می خواهد در مورد هر آدمی بخوانم! خواندن آدم ها عجیب لذت بخش است.





Friday, July 9, 2010


اغلب وقتی حالم خوش نیست بیشتر خواب می بینم.خواب های عجیب و غریب که بر خلاف معمول همه اش یادم می ماند.و این شب ها مدام خواب می بینم.یک شب خواب می بینم که دارم در جاده چالوس رانندگی می کنم.سرعت ماشین خیلی زیاد است،ترمز هم  نمی گیرد.یک ماشین پلیسِ نمی دانم چه می افتد دنبالم و هی ایست می دهد و اخطار می دهد که شلیک می کند.حواسم پرت می شود،وقتی به خودم می آیم دارم سقوط می کنم توی دره.شب دیگر خواب می بینم که دارم شماره دوستانم را می گیرم.اما جواب همه تلفن هایم را اپراتور می دهد:"مشترک مورد نظر از ایران رفته است.لطفا مجددا شماره گیری نفرمائید."شب بعد خودم دارم از ایران می روم.هواپیما را در بین راه می دزدند.وقتی به مقصد می رسیم می فهمم در کره شمالی هستم و دیگر هم نمی توانم از آن جا خارج شوم.یک شب هم خواب می بینم که دارد انقلاب می شود.همه دارند می دوند.من هم.از یک نفر می پرسم تا کی باید بدویم.اول اشاره می کند به پشت سرمان.مردهایی که سر تا پا سیاه پوشیده اند دارند دنبالمان می کنند.بعد یک جایی را نشان می دهد جلوتر و می گوید اگر به آن جا برسیم دیگر دستشان به ما نمی رسد.آن وقت پیروز شده ایم.درست در یک قدمی آن جا که می رسم دستی از پشت می گیردم.یکی از همان سیاه پوش ها به من می رسد و چاقویش را در قلبم فرو می کند.من می میرم و بقیه به سلامت به مقصد می رسند.کنار جنازه ام می ایستم و با حسرت شادی مردم را تماشا می کنم....من این روزها دارم می ترسم ناخودآگاه.


Sunday, June 20, 2010


لحظه مرگ هم باید مثل لحظه تولد باشد،فراموش شود از حافظه ی آدم.همانطور که یادت نمی آید کی آمده ای و طول می کشد تا بفهمی که یک موجود زنده ای،می میری و طول می کشد تا این را بفهمی.هر چه قدر آدم ها را صدا کنی،صدایت به گوششان نمی رسد.دستانت دیگر دستشان را گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نخواهند دید و...بهترین کار این است که آدم قبول کند که مرده.و این گاهی وقتی هنوز نمرده ای اتفاق می افتد.وقتی برای کسی می میری.وقتی صدایت را نمی شنود،دستانت گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نمی بیند.قبول کن که مرده ای.این بهترین کار است.


Friday, June 18, 2010


بسیاری نمی‌دانند
- وقتی رژه می‌روند -
دشمن پیش‌قراول‌شان است.
صدایی که به آن‌ها فرمان می‌دهد صدای دشمنان‌شان است.
آن که از دشمن سخن می‌گوید
خود دشمن است.
پس از قیام هفده ژوئن
سخن‌گوی کانون نویسندگان دستور داد
در خیابان استالین اعلامیه‌هایی پخش کنند
که روی آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با کارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آیا ساده‌تر نبود که دولت
ملت را منحل می‌کرد
و ملت دیگری برای خود برمی‌گزید؟

"برتولد برشت"

Tuesday, May 11, 2010


و ما به شما یاد می دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره ای خوش تر است.
خواب دیدن
اینطوری که شما می بینید
اصلا به صلاحتان نیست.
اشک
اینطورها که شما می ریزید - قطره قطره - اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه کنید
مگر از اندوه است؟!
و ما به شما یاد می دهیم
که چه رویاهایی چه زمان هایی خوش تر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز می روید.
پایان تنفس!
به سلول هایتان برگردید.


"شمس لنگرودی"


Monday, May 3, 2010


بعضی از آدمها هم هستند که اصلا حسابگر به دنیا می آیند.آدم ها برایشان حکم عدد را دارند،رابطه ها حکم جمع و تفریق.از این آدم ها باید دور شد.راحت معامله ات می کنند.کافی است حساب سود معامله از زیانش بالا بزند.


Monday, April 19, 2010


هیچ عشقی سودمند نیست مگر گذرا و حیرت بار باشد.

افسانه سیزیف - آلبر کامو



همواره زمانی فرا می رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید.این معیار انسان شدن است.

افسانه سیزیف - آلبر کامو