از این وضعیت بین زمین و هوا بودن هم می شود لذت برد،اگر فکرش را نکنی که آخرش سقوط است یا فرود.
Sunday, February 21, 2010
Saturday, February 13, 2010
بیشتر آدمها خرت و پرت هایی دارند که از نظر بقیه آت و آشغال است و بس.خرت و پرت هایی که فقط گاهی مثلا موقع خانه تکانی یا یک موقعی که دلشان گرفته می روند سراغشان.چند دقیقه ای خاطره هایشان زیر و رو می شود،شاید کمی دلتنگی و...بعد خرت و پرت ها دوباره برمی گردند سر جایشان،آدم ها هم دنبال زندگی شان.بعد یک آدم هایی هم هستند در زندگی که مثل همین خرت و پرت ها می مانند.یک روز زنده بوده اند،زندگی ات بوده اند.اما از یک جایی فهمیده ای اشتباه کرده ای.خاطره هایی هم این وسط مانده که نمی توانی به این راحتی دور بریزیشان.برای همین این آدم ها باقی می مانند.از نظر بقیه شاید حماقت باشد،این که حاضری باز هم بروی سراغشان.اما خوب خرت و پرت های هر کس فقط برای خودش معنا دارد و بس.
Tuesday, February 2, 2010
Sunday, January 31, 2010
ای کسانی که گناه خود را به گردن شیطان می اندازید و می گویید لعنت بر دل سیاه شیطان،رنگ دل خودتان را دیده اید تا به حال؟گاهی هم خودتان را جای شیطان بگذارید.چه می کردید؟حالا شاید بگویید درود بر شیطان.
Wednesday, January 27, 2010
ایمان
یک معلمی داشتیم دوران دبیرستان می گفت آدم باید ایمان داشته باشه.ایمان قوی.مثلا این آیه قران هست که میگن اگه بخونیش از نظرها پنهانت می کنه،همین آیه منو از رفتن به سربازی نجات داد.حالا این سربازی که دارم براتون می گم مال زمان جنگه.می بردن منطقه و احتمال شهید شدن زیاد بود به هر حال و من از دیدار حق نجات پیدا کردم با همین اعتقاد و ایمان.
Monday, January 25, 2010
به احتمال زیاد اگر تا الان کسی بهم نگفته بود دروغ یعنی چی،من نه می تونستم اختراعش کنم،نه می تونستم کشفش کنم.
از شر این خدا که در این برزخ رهایمان کرده
به خودش پناه می بریم.
از دل های سنگی ای که آفریده
به خانه ی سنگی اش.
برای ما گریزگاهی نیست.
تنها پلیدی ها از شر او در امان اند.
Thursday, January 14, 2010
پادشاهی بود که در جنگی شکست خورده و اسیر شده بود.او آنجا در کنج اردوی فاتح بود.پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده از جلویش می گذرند.گریه نکرد،چیزی نگفت.بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد،او هم به زنجیر کشیده شده بود.پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت...می بینی،زمانهایی هست که آدم نباید گریه کند وگرنه ناپاک می شود.
تهوع - ژان پل سارتر
Wednesday, January 13, 2010
این روزها زندگی را نمی دانم،اما مرگ آدم ها دیگر دست خدا نیست.حتی دست عزرائیل هم نیست.به گمانم او هم درست به اندازه ما از خبر مرگ ها سرگشته است و سر هر ماموریتش آنقدر دیر می رسد که حتی از جنازه هم خبری نیست،چه رسد به روح!
پ.ن:اسم دکتر مسعود علی محمدی را اولین بار روی برد دانشکده دیدم.اسم یکی از بچه های دانشکده هم همین بود دقیقا و آن روز کلی خندیدیم که این بنده خدا دکتر هم بود و ما خبر نداشتیم!حالا اما باید با شنیدن اسمش بگرییم.چه دنیای مزخرفی!
