شاخص دلتنگ کنندگی هوا : درشرایط اضطرار
Sunday, November 24, 2013
Sunday, January 20, 2013
چیزی شبیه به این، در لحظه ای که حواسم نبوده، دستی بلندم کرده و درست در وسط صحنه نمایشی گذاشته مرا. صحنه ی تاریکی که تنها شعاع نور، نور افکنی است که مرا تعقیب می کند. و تماشاچیانی که هر حرکتم را به تماشا نشسته اند و من در حسرت محو شدن از نگاه ها و غرق شدن در تاریکی آرام
Thursday, November 22, 2012
هودرر: می بینی! خوب می بینی! تو انسان ها را دوست نداری. فقط اصل ها را دوست داری
هوگو: آدم ها؟ چرا دوستشان بدارم؟ مگر آن ها دوستم دارند؟
هودرر: در این صورت چرا پیش ما آمده ای؟ کسی که انسان ها را دوست نداشته باشد، نمی تواند به خاطر آن ها بجنگد
هوگو: به این دلیل وارد حزب شدم که آرمانش به نظرم درست رسید و موقعی که دیگر آن طور نباشد از حزب بیرون می روم. اما انسان ها، نه از لحاظ چیزی که هستند، بلکه از لحاظ چیزی که می توانند بشوند مورد توجهم قرار می گیرند
هودرر: و من آن ها را برای آنچه هستند دوست دارم. با تمام کثافت شان، تمام عیب هایشان...پسرم، من تو را خوب می شناسم. تو از انسان متنفری، چون از خودت نفرت داری...تو نمی خواهی دنیا را عوض کنی، می خواهی نجاتش بدهی
دست های آلوده / ژان پل سارتر
دست های آلوده / ژان پل سارتر
Tuesday, October 30, 2012
Thursday, October 25, 2012
دنیا مثل یک قمارخانه می ماند. آدم یا باید یک گوشه بایستد و فقط تماشا کند و یا بیاید پای میز قمار. با همه ی دار و ندارش هم بیاید. چاره ای نیست. آدم باید برای به دست آوردن چیزهای خوب خطر کند. برای چشیدن لذت انسانیت باید خطر چشیدن درد حیوانیت را به جان خرید یا برای پیدا کردن دوست خطر زخم خوردن از دشمن را و یا برای یافتن عشق خطر بی تفاوتی ها را تجربه کردن
پ.ن
Savoir
sourire
À une inconnue qui passe
N'en garder aucune trace
Sinon celle du plaisir
Savoir aimer
Sans rien attendre en retour
Ni égard, ni grand amour
Pas même l'espoir d'être aimé
À une inconnue qui passe
N'en garder aucune trace
Sinon celle du plaisir
Savoir aimer
Sans rien attendre en retour
Ni égard, ni grand amour
Pas même l'espoir d'être aimé
یاد گرفتن لبخند زدن
به ناشناسی که می گذرد
بدون دنبال کردن رد پای ای
جز لذت
یاد گرفتن دوست داشتن
بدون انتظار هیچ چیز در عوض آن
نه احترام ونه عشقی بزرگ
و نه حتی امید برای دوست داشته شدن
Thursday, October 18, 2012
خسته ام
خسته ی کمی خواب
کمی خوابِ آرام
کاش مثل یک حلزون
به لحظهای قبل بخزم
خسته ی کمی خواب
کمی خوابِ آرام
کاش مثل یک حلزون
به لحظهای قبل بخزم
مچاله شوم
در صدفی که مرا از دنیا
مرا از شما جدا میکند
و بخوابم
و فراموش کنم
هر چه بر من گذشته
هر که از من گذشته
کاش به اندازه ی تمام عمرم بخوابم
کاش وقت بیداری
مثل جنینی باشم
مچاله
بی خاطره از دنیا
بی خاطره از شما
کودکی باشم که می خندد
کودکی که هنوز از هیچ چیززندگی نمی ترسد
آه چه آرزویِ ناچیزی ست
تولدی دوباره
برایِ آدمی خسته
نیکی فیروزکوهی
در صدفی که مرا از دنیا
مرا از شما جدا میکند
و بخوابم
و فراموش کنم
هر چه بر من گذشته
هر که از من گذشته
کاش به اندازه ی تمام عمرم بخوابم
کاش وقت بیداری
مثل جنینی باشم
مچاله
بی خاطره از دنیا
بی خاطره از شما
کودکی باشم که می خندد
کودکی که هنوز از هیچ چیززندگی نمی ترسد
آه چه آرزویِ ناچیزی ست
تولدی دوباره
برایِ آدمی خسته
نیکی فیروزکوهی
Wednesday, October 10, 2012
شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
دیگه شب مرواریدوزون نمیشه
آسمون مثلِ قدیم شبها چراغون نمیشه.
غصهی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
جای هر ستاره سوسو میزنه،
سرِ هر شاخهی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو میزنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونهی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش میکنیم!
قهره؟ نازش میکنیم!
میکِشیم منتِشو
میخریم همتِشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمیده
موشِ کورم که میگن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمیده!
دخترای ننهدریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار میکنه مُردهس و گور.
نه امیدی ــ چه امیدی؟ بهخدا حیفِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی میشه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خونتشنهی هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
دیگه شب مرواریدوزون نمیشه
آسمون مثلِ قدیم شبها چراغون نمیشه.
غصهی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
جای هر ستاره سوسو میزنه،
سرِ هر شاخهی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو میزنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونهی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش میکنیم!
قهره؟ نازش میکنیم!
میکِشیم منتِشو
میخریم همتِشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمیده
موشِ کورم که میگن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمیده!
دخترای ننهدریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار میکنه مُردهس و گور.
نه امیدی ــ چه امیدی؟ بهخدا حیفِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی میشه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خونتشنهی هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟
Monday, October 8, 2012
و شب برای نوشتن و زمزمه کردن خوش است. زمزمه ها دارم، با این همه شور خواندن مرا به بی راهه می کشد. غمی نیست، تو صدای مرا در بی راهه ها هم می شنوی، من از شب کنده شده ام، بر بلندای شب ایستاده ام و گاه فریاد زدن است. فریاد زدن، خاموش شدن و گریستن
هنوز در سفرم - سهراب سپهری
Saturday, November 20, 2010
Tuesday, November 2, 2010
آدم هایی هستند که ادعا می کنند عاشق بشریتند،در عین حال دیگرانی هم وجود دارند که به آن ها ایراد می گیرند و می گویند که ما تنها می توانیم آدم ها را به صیغه مفرد،یعنی این آدم یا آن آدم را،دوست داشته باشیم.من موافق دیدگاه اخیر هستم واین را هم به آن می افزایم که هر کس به درد عشق می خورد ،به درد نفرت هم می خورد.بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد،او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد.اما سعی کنید نفرت خود را روی تجرید های محض - بی عدالتی،تعصب،ظلم - متمرکز کنید یا اگر آن قدر جلو رفته اید که در نظرتان اصول بشری به خودی خود ارزش نفرت را دارد سعی کنید از بشریت متنفر شوید! آن همه نفرت از ظرفیت بشر فراتر می رود و درنتیجه تنها راهی که بشر می تواند به وسیله آن خشم خود را تخفیف بدهد این است که آن را روی یک نفر متمرکز کند.
شوخی - میلان کوندرا
