Thursday, October 25, 2012


دنیا مثل یک قمارخانه می ماند. آدم یا باید یک گوشه بایستد و فقط تماشا کند و یا بیاید پای میز قمار. با همه ی دار و ندارش هم بیاید. چاره ای نیست. آدم باید برای به دست آوردن چیزهای خوب خطر کند. برای چشیدن لذت انسانیت باید خطر چشیدن درد حیوانیت را به جان خرید یا برای پیدا کردن دوست خطر زخم خوردن از دشمن را و یا برای یافتن عشق خطر بی تفاوتی ها را تجربه کردن

پ.ن
Savoir sourire
À une inconnue qui passe
N'en garder aucune trace
Sinon celle du plaisir
Savoir aimer
Sans rien attendre en retour
Ni égard, ni grand amour
Pas même l'espoir d'être aimé

یاد گرفتن لبخند زدن
به ناشناسی که می گذرد
بدون دنبال کردن رد پای ای
جز لذت
یاد گرفتن دوست داشتن
بدون انتظار هیچ چیز در عوض آن
نه احترام ونه عشقی بزرگ
و نه حتی امید برای دوست داشته شدن




 
 

Thursday, October 18, 2012


خسته ام
خسته ی کمی‌ خواب
کمی‌ خوابِ آرام
کاش مثل یک حلزون
به لحظه‌ای قبل بخزم

مچاله شوم
در صدفی که مرا از دنیا
مرا از شما جدا می‌‌کند
و بخوابم
و فراموش کنم
هر چه بر من گذشته
هر که از من گذشته
کاش به اندازه ی تمام عمرم بخوابم
کاش وقت بیداری
مثل جنینی باشم
مچاله
بی‌ خاطره از دنیا
بی‌ خاطره از شما
کودکی باشم که می خندد
کودکی که هنوز از هیچ چیززندگی نمی ترسد
آه چه آرزویِ ناچیزی ‌ست
تولدی دوباره
برایِ آدمی‌ خسته


نیکی‌ فیروزکوهی

Wednesday, October 10, 2012


شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثلِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.
غصه‌ی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ
جای هر ستاره سوسو می‌زنه،
سرِ هر شاخه‌ی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‌ی خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنیم!
قهره؟ نازش می‌کنیم!
می‌کِشیم منتِشو
می‌خریم همتِشو!

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی‌ده
موشِ کورم که می‌گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی‌ده!

دخترای ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‌شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیفِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟


Monday, October 8, 2012


و شب برای نوشتن و زمزمه کردن خوش است. زمزمه ها دارم، با این همه شور خواندن مرا به بی راهه می کشد. غمی نیست، تو صدای مرا در بی راهه ها هم می شنوی، من از شب کنده شده ام، بر بلندای شب ایستاده ام و گاه فریاد زدن است. فریاد زدن، خاموش شدن و گریستن

هنوز در سفرم - سهراب سپهری
 

Saturday, November 20, 2010


تنهایی ست عاقبت این دوست داشتن ها و نخواستن ها.


Tuesday, November 2, 2010


آدم هایی هستند که ادعا می کنند عاشق بشریتند،در عین حال دیگرانی هم وجود دارند که به آن ها ایراد می گیرند و می گویند که ما تنها می توانیم آدم ها را به صیغه مفرد،یعنی این آدم یا آن آدم را،دوست داشته باشیم.من موافق دیدگاه اخیر هستم واین را هم به آن می افزایم که هر کس به درد عشق می خورد ،به درد نفرت هم می خورد.بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد،او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد.اما سعی کنید نفرت خود را روی تجرید های محض - بی عدالتی،تعصب،ظلم - متمرکز کنید یا اگر آن قدر جلو رفته اید که در نظرتان اصول بشری به خودی خود ارزش نفرت را دارد سعی کنید از بشریت متنفر شوید! آن همه نفرت از ظرفیت بشر فراتر می رود و درنتیجه تنها راهی که بشر می تواند به وسیله آن خشم خود را تخفیف بدهد این است که آن را روی یک نفر متمرکز کند.
شوخی - میلان کوندرا


Wednesday, October 27, 2010


همه آدم ها یک وبلاگِ درون دارند.متشکل از تمام حرف هایی که نمی گویند اما اگر پا بدهد خواهند نوشت.همان چیزی که این روزها دلم می خواهد در مورد هر آدمی بخوانم! خواندن آدم ها عجیب لذت بخش است.





Friday, July 9, 2010


اغلب وقتی حالم خوش نیست بیشتر خواب می بینم.خواب های عجیب و غریب که بر خلاف معمول همه اش یادم می ماند.و این شب ها مدام خواب می بینم.یک شب خواب می بینم که دارم در جاده چالوس رانندگی می کنم.سرعت ماشین خیلی زیاد است،ترمز هم  نمی گیرد.یک ماشین پلیسِ نمی دانم چه می افتد دنبالم و هی ایست می دهد و اخطار می دهد که شلیک می کند.حواسم پرت می شود،وقتی به خودم می آیم دارم سقوط می کنم توی دره.شب دیگر خواب می بینم که دارم شماره دوستانم را می گیرم.اما جواب همه تلفن هایم را اپراتور می دهد:"مشترک مورد نظر از ایران رفته است.لطفا مجددا شماره گیری نفرمائید."شب بعد خودم دارم از ایران می روم.هواپیما را در بین راه می دزدند.وقتی به مقصد می رسیم می فهمم در کره شمالی هستم و دیگر هم نمی توانم از آن جا خارج شوم.یک شب هم خواب می بینم که دارد انقلاب می شود.همه دارند می دوند.من هم.از یک نفر می پرسم تا کی باید بدویم.اول اشاره می کند به پشت سرمان.مردهایی که سر تا پا سیاه پوشیده اند دارند دنبالمان می کنند.بعد یک جایی را نشان می دهد جلوتر و می گوید اگر به آن جا برسیم دیگر دستشان به ما نمی رسد.آن وقت پیروز شده ایم.درست در یک قدمی آن جا که می رسم دستی از پشت می گیردم.یکی از همان سیاه پوش ها به من می رسد و چاقویش را در قلبم فرو می کند.من می میرم و بقیه به سلامت به مقصد می رسند.کنار جنازه ام می ایستم و با حسرت شادی مردم را تماشا می کنم....من این روزها دارم می ترسم ناخودآگاه.


Sunday, June 20, 2010


لحظه مرگ هم باید مثل لحظه تولد باشد،فراموش شود از حافظه ی آدم.همانطور که یادت نمی آید کی آمده ای و طول می کشد تا بفهمی که یک موجود زنده ای،می میری و طول می کشد تا این را بفهمی.هر چه قدر آدم ها را صدا کنی،صدایت به گوششان نمی رسد.دستانت دیگر دستشان را گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نخواهند دید و...بهترین کار این است که آدم قبول کند که مرده.و این گاهی وقتی هنوز نمرده ای اتفاق می افتد.وقتی برای کسی می میری.وقتی صدایت را نمی شنود،دستانت گرمی نمی بخشد.اشک هایت را نمی بیند.قبول کن که مرده ای.این بهترین کار است.


Friday, June 18, 2010


بسیاری نمی‌دانند
- وقتی رژه می‌روند -
دشمن پیش‌قراول‌شان است.
صدایی که به آن‌ها فرمان می‌دهد صدای دشمنان‌شان است.
آن که از دشمن سخن می‌گوید
خود دشمن است.
پس از قیام هفده ژوئن
سخن‌گوی کانون نویسندگان دستور داد
در خیابان استالین اعلامیه‌هایی پخش کنند
که روی آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با کارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آیا ساده‌تر نبود که دولت
ملت را منحل می‌کرد
و ملت دیگری برای خود برمی‌گزید؟

"برتولد برشت"