Monday, March 29, 2010


آیا مرا دوست دارد؟ آیا کسی را بیش از من دوست داشته است؟ کدامیک،یکدیگر را بیشتر دوست داریم؟ آیا تمام این پرسش هایی که عشق را می آزماید،آن را ارزیابی می کند و می شکافد،عشق را در نطفه خفه نمی کند؟ اگر ما شایستگی برای دوست داشتن نداریم،شاید به خاطر آن است که خواهانیم تا دوستمان بدارند،یعنی از دیگری چیزی (عشق) را انتظار داریم،به جای آن که بدون ادعا و توقع به سویش برویم و تنها خواستار حضورش باشیم.

بار هستی - میلان کوندرا



Tuesday, March 16, 2010


از هیچ آدمی،حتی بهترین آدم های دنیا نباید برای خودت بت بسازی.یک روز بر سرت خواهند شکست و هر چه در نظرت پرستیدنی تر بوده باشند سر شکستگی ات دردناکتر خواهد بود.


Saturday, March 13, 2010


تنهایی همان بی تعلقی است و من که خواهان و طالب استقلال بوده ام توانسته ام در طول سال ها آن را به چنگ آورم.تنهایی چیزی است سرد وافسرده،ولی در عین حال خیلی خاموش و آرام و با عظمت،چنان خاموش و با عظمت مانند فضای سرد و خاموشی که ستارگان در آن به گردش مشغولند.

گرگ بیابان - هرمان هسه


Wednesday, March 10, 2010


همه ی ساعت ها که از کار بیفتند،دیگر برای هیچ کس و هیچ چیز،نه زود است،نه دیر.به موقع می شود همه چیز.




نه ماهی می شه.حال یک روح سرگردانو دارم که بی خودی تو دنیایی که دیگه بهش تعلق نداره پرسه می زنه.نه ماه،زمان زیادیه.زمان لازم واسه به عمل اومدن یه آدم یا کافی واسه درو شدنش.



Thursday, March 4, 2010


من از رقابت نمی ترسم.قضیه درست بر عکسه.متوجه نیستی؟ من از این می ترسم که بخوام رقابت کنم....این که تشویق شدن رو دوست دارم و دوست دارم مردم با حرارت درباره ام حرف بزنند،دلیل نمی شه این کار درست باشه.ازش خجالت می کشم.حالم رو به هم می زنه.حالم از این که شجاعتش رو ندارم که یه هیچ کس مطلق بشم به هم می خوره.حالم از خودم یا هر کس دیگه ای که بخواد یه جوری جلب توجه کنه به هم می خوره.

فرانی و زویی - جی.دی.سالینجر
 



Monday, March 1, 2010


همه چیز این طوری تمام می شود.یکی تنها می شود،دیگری رها.


Sunday, February 21, 2010


از این وضعیت بین زمین و هوا بودن هم می شود لذت برد،اگر فکرش را نکنی که آخرش سقوط است یا فرود.


Saturday, February 13, 2010


بیشتر آدمها خرت و پرت هایی دارند که از نظر بقیه آت و آشغال است و بس.خرت و پرت هایی که فقط گاهی مثلا موقع خانه تکانی یا یک موقعی که دلشان گرفته می روند سراغشان.چند دقیقه ای خاطره هایشان زیر و رو می شود،شاید کمی دلتنگی و...بعد خرت و پرت ها دوباره برمی گردند سر جایشان،آدم ها هم دنبال زندگی شان.بعد یک آدم هایی هم هستند در زندگی که مثل همین خرت و پرت ها می مانند.یک روز زنده بوده اند،زندگی ات بوده اند.اما از یک جایی فهمیده ای اشتباه کرده ای.خاطره هایی هم این وسط مانده که نمی توانی به این راحتی دور بریزیشان.برای همین این آدم ها باقی می مانند.از نظر بقیه شاید حماقت باشد،این که حاضری باز هم بروی سراغشان.اما خوب خرت و پرت های هر کس فقط برای خودش معنا دارد و بس.



Tuesday, February 2, 2010


تمام بازی هایم نیمه کاره ماند از آن زمان که دست بلوغ به کودکی ام رسید،گلویش را فشرد و خفه اش کرد.