Thursday, November 12, 2009

ساعت سه


ساعت سه برای هر کاری که آدم می خواهد بکند،همیشه یا خیلی دیر است یا خیلی زود.لحظه ای غریب در بعد از ظهر.
(تهوع،ژان پل سارتر)


Wednesday, November 11, 2009


این روزها که به بهانه درس خواندن در کتابخانه می روم به دانشگاهی که دیگر رسما کاری ندارم در آن،یاد جوانی های خودمان می افتم که می گفتیم فلانی مگه درسش تموم نشده،عجب سیریشیه،باز که همه اش این جا پلاسه؟!حالا خوب حال آن سیریش ها را می فهمم.کتابخانه اش بهانه است.می روم چون هنوز آدم های دوست داشتنی ای هستند که می خواهم گرم در آغوش بگیرمشان تا وقت هست،تا سرنوشت راهمان را آنقدر دور نکرده که این دیدارهای هفته به هفته هم از دستمان برود.می خواهم تا وقت دارم این دانشگاه را که مثل خانه ای دوستش دارم خوب ببینم،از آن در پنجاه تومانی اش و تندیس فردوسی ادبیاتش تا در و دیوارها و کلاس های دانشکده خودمان.

پ.ن1:این چند روز که نیامدم دلم برای کنج اتاقم تنگ شده بود!
پ.ن2:چقدر خوب است وقتی دلت گرفته و حال بیرون رفتن نداری و کز کرده ای توی خانه یکی دو نفری باشند که سراغت را بگیرند،نگرانت شوند،حالت را بپرسند.آدم دیگر هوس گم و گور شدن نمی کند.


آب های زیر کاه


از این آدم های  به اصطلاح آب زیر کاه دیده اید حتما.همان ها که از بیم قضاوت های دیگران حقیقت های زندگی شان را مخفی می کنند یا حتی وارونه جلوه می دهند.حتی به نزدیکترین کسانشان،اعضای خانواده،صمیمی ترین دوستان و کسی چه می داند شاید به خودشان هم دروغ می گویند.این ها را که می بینم خوشحال می شوم از این که یکی از آنها نیستم.یعنی اصلا بلد نیستم مثل آنها باشم.هر چند گاهی گفتن حقیقت گران تمام می شود،اما بهتر است آدم این هزینه ها را بپردازد.می دانید این جور آدم ها یک روز پشت این نقابی که جلوی صورتشان گرفته اند نفسشان بند می آید و خفه می شوند.


Monday, November 9, 2009


این روزها شرایط در کشور ما به گونه ای شده است که افرادی که از معلولیت های جسمی و روانی رنج می برند به خاطر این تفاوت ها از جامعه رانده می شوند.حامیان ا.ن از جمله این افراد می باشند.اما یادمان باشد این افراد مجرم نیستند.آنها بیمار هستند و برای بهبودی به کمک و توجه و دلسوزی ما نیاز دارند.با آن ها مهربان باشیم!


Friday, November 6, 2009

سلام


من متنفرم از این تعارف های الکی،لبخندهای زورکی.از سلام کردن به کسایی که حرف دیگه ای جز همون سلام نداریم به هم بزنیم یا سلام کردن به کسایی که ازشون بدم میاد ولی یه آشناییتی وجود داره این وسط که اگه سلام نکنی میگن عجب آدم بی ادبی.ولی ترجیح می دم بهم بگن بی ادب تا این که ریاکارانه به کسی که ازش متنفرم لبخند بزنم و سلام کنم.

پ.ن:من نمی تونم این جا کامنت بذارم،یعنی جواب کامنت بدم.فکر کنم زیر سر مریم باشه.تا حالا اون نمی تونست این جا بکامنته،حالا که اون می تونه من نمی تونم!!


Wednesday, November 4, 2009


در پایان همه اندیشه ها و تجربه هایم به این نتیجه رسیده ام که مردم دو گروه اند:
آن ها که می توانند خود را گول بزنند و آن ها که نمی توانند.
توده مردم،اکثریت مردم-عوام کالانعام و حتی بسیاری از خواص-از گروه اول اند.و برگزیدگان،رهبران راستین و هنرمندان واقعی و شهیدان،از گروه دوم.

(یادداشت های شهر شلوغ،فریدون تنکابنی)



مردی روی زمین افتاده و سرنیزه‌های بی‌شماری با بدنش مماس است. مرد تا بی‌حرکت است می‌انگارد که آزاد است. همین که می‌جنبد، سرنیزه‌ها به بدنش فرو می‌رود و پوست و گوشتش را می‌درد.
همین که کسی بخواهد کاری کند - هر کاری، درهر زمینه‌ای - نبودن آزادی و وجود فشار و خفقان را احساس می‌کند.

(یادداشت های شهر شلوغ،فریدون تنکابنی)



این که از دیروز تا حالا هر پونزده دقیقه یه بار این سرود "آمریکا،آمریکا،مرگ به نیرنگ تو" از تلویزیون پخش میشه ربطی به این داره که خواننده اش گفته راضی نیست این سرود از صدا و سیما پخش بشه؟!


Tuesday, November 3, 2009


فکر کنم قیافه ام شکل آدم های مستحق دردمند شده که وقتی وسط راه تو تاکسی یادم میفته که کیف پولمو خونه جا گذاشتم و باید برگردم،از یه طرف آقای راننده اصرار می کنه که عیب نداره و اصلا حالا که پول نداری بگو کجا می خوای بری از همون مسیر برم و از اون طرف مسافرای دیگه که اصلا بگو چقدر لازمت میشه ما می دیم بهت.


Monday, November 2, 2009


یک آدم هایی هستند در این دنیا که همین صرف بودنشان در کنارت آنجا که هستی می شود بهشت برایت،حتی اگر جهنم باشد و یک آدم هایی هم هستند که نبودنشان برایت جهنم می سازد،حتی اگر در بهشت باشی.