این روزها که به بهانه درس خواندن در کتابخانه می روم به دانشگاهی که دیگر رسما کاری ندارم در آن،یاد جوانی های خودمان می افتم که می گفتیم فلانی مگه درسش تموم نشده،عجب سیریشیه،باز که همه اش این جا پلاسه؟!حالا خوب حال آن سیریش ها را می فهمم.کتابخانه اش بهانه است.می روم چون هنوز آدم های دوست داشتنی ای هستند که می خواهم گرم در آغوش بگیرمشان تا وقت هست،تا سرنوشت راهمان را آنقدر دور نکرده که این دیدارهای هفته به هفته هم از دستمان برود.می خواهم تا وقت دارم این دانشگاه را که مثل خانه ای دوستش دارم خوب ببینم،از آن در پنجاه تومانی اش و تندیس فردوسی ادبیاتش تا در و دیوارها و کلاس های دانشکده خودمان.
پ.ن1:این چند روز که نیامدم دلم برای کنج اتاقم تنگ شده بود!
پ.ن2:چقدر خوب است وقتی دلت گرفته و حال بیرون رفتن نداری و کز کرده ای توی خانه یکی دو نفری باشند که سراغت را بگیرند،نگرانت شوند،حالت را بپرسند.آدم دیگر هوس گم و گور شدن نمی کند.